|
شیطان دعوتم می کند به فریب ! آغوشت غاریست وسوسه می کند همه را به پیامبر شدن کاش هدیه می دادی سیب نگاهت را به خالی دستانم و دستانت اگر با من باشند هیچ کس مرا دست کم نمی گیرد. ریژنه . /این شعر همون شعر پایینه که به این صورت در اومده . امیدوارم خوب در اومده باشه .../
آغوشت غاریست وسوسه می کند همه را به پیامبر شدن .... دستانت که با من باشند هیچ کس مرا دست کم نمی گیرد ... بیا و باش و بمان و ... ریژنه : ببخشید بچه ها هر جور دوست دارید ادامه اش بدید نمی دونم چرا نتونستم کاملش کنم ...
انواع روش های خود کشی : مرگ موش قرص خواب طناب دار پرتاب از بلندی رفتن زیر قطار ... اما همه ی ما ازدواج را انتخاب کردیم : آرام مطمئن تضمینی و تدریجی !!! روز زن مبارک
همه ی نیمکت ها ی پارک دو نفره اند بی خیال ! روی چمن می نشینم ...
طعم دست هایت را در لای انگشتانم جا گذاشته ای برای لمس حضورت اسیر در زمانم و تو غافل از این خسته دور می شوی ... می دانم ُ یک روز پیدایت می کنم و هوایت را پس می دهم اما تو و کوچه و باران در خیال همیشه آبستن من زنده خواهید ماند ... شیدا علیپور.ریژنه ۱۳۹۱/۲/۱۴ . پیرانشهر
می گفتند که ... چشمانت دیگر جاذبه ای ندارد! امروز از آنها افتادم ، باورم شد !!! میلاد تهرانی
قالیچه ام را در آسمان پهن کرده بودم تا به ستاره ها و خدا نزدیک تر باشم چندوقتی گذشت مادرم گفت : سماور و قوری هم با خودت ببر اما من منصرف شده بودم وکمی بعد به زمین برگشتم تنهایی آسمان ُ حوصله ام را سر می برد ... حافظ موسوی
امسال طوفان پشت پنجره در سینه ام خانه کرده است ... و کاری از دست های پنجره برنمی آید هی تو ! بیا و آرامش بعد از طوفانم باش دلم لبریز از توست می خواهم پنجره را بگشایم شاید این بار صدای قدم هایت را شنیدم .... ریژنه ۱/۲/۱۳۹۱ پیرانشهر
روبروی حضور شب به آغوش گرم پنجره چنگ می زنم نمی دانم ! ... از این جاده چه می خواهم و می دانم ... ! تو ... هرگز از آن گذر نخواهی کرد این را چشم هایم می بینند انتظارت اما درک نخواهد کرد فقط یک بار بیا تکرار سکوت هر شبه ی خیابان آزارم می دهد ... شیدا علی پور.ریژنه . ۱۳۹۱/۱/۲۸ . پیرانشهر
حرف آخر را همین پنجره می زند که گوشه ی این دیوار فالگوش ایستاده است حالا تو خودت را هی به آب و آتش بزن آب از آب هم تکان نمی خورد... اسماعیل علی پور
عزیزم این روزها ی بهاری عجیب دلم لک زده برای پیاده روی هایمان که پر از روشنی بود خطی بی انحنا در آستانه ی زندگیم ... پیاله ای چای چند حبه قند دوسه گلچین از شعرهایت و من که همیشه لبریز از مهر تو هستم ... زینب یزدان بخش.سردشت
مشت مشت از اندیشه ی باران خبر آوردم
و تو امواج موهایت را به لطافت انگشتانم سپردی... زمان های زیادی مرده اند اما تو هر لحظه در من تازه تر به دنیا می آیی عاشق ترم به تو تا از تو به خودم نیمکتمان منتظر است بگذار اگر فالگیر بار دیگر از کنارمان گذر کرد لبخندش را به رویمان بپاشد و ما سبز شویم در خیال خیس عشق ... شیدا علیپو/ریژنه/ ۱۱/۱/۱۳۹۱ /خدایا به خاطر همه چیزایی که بهم ندادی و بهم دادی و جلوی چشام اونارو ازم گرفتی ازت ممنونم ... صبر می کنم می دونم یه روز میشه تکیه بدم به آرامش و با لبخندبهت نگاه کنم و بگم : دیوارات از پس اراده ام برنیامدن .../
لیلی ، رفتن است. خدا گفت: لیلی یک ماجرا است ، ماجرایی آکنده از من . ماجرایی که باید بسازیش. شیطان گفت: تنها یک اتفاق است. بنشین تا بیفتد. آنان که حرف شیطان را باورکردند ، نشستند. و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد. مجنون اما بلند شد.رفت تا لیلی را بسازد. خدا گفت: لیلی درد است . درد زاده ی نو . تولدی به دست خویشتن. شیطان گفت: آسودگی ست . خیالی ست خوش. خدا گفت : لیلی ، رفتن است.عبور است و رد شدن. شیطان گفت : ماندن است. فرو رفتن در خود. خدا گفت : لیلی جست و جو است. لیلی نرسیدن است و بخشیدن شیطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملک . خدا گفت : لیلی سخت است. دیر است و دور از دست . شیطان گفت : ساده است . همین جایی و دم دست. و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده ی اینجایی. لیلی های نزدیک لحظه ای . خدا گفت : لیلی نزدیک است . زیستنی است از نوعی دیگر. ××× لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود. مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابد طول می کشد.
تقدیم به سیما و آسیه ُ دو روح لایق ستایش : کمبود خواب با یک روز مرخصی حل می شود کمبود وقت با مدیریت زمان سایر کمبودها نیز علاجی دارند ... با کمبود دست هایت چه کنم ؟!... میلاد تهرانی / راستی ترانه های میلاد تهرانی وارد بازار شدند البته به پای شعراش نمی رسه .../
چقدر کم شده ای در بودن هایت از دامان زمان می گریزم شاید که بیابم تو را ... و در حس پاک به هم رسیدن جوانه بزند پژمردگی هایم کاش می دانستم چرا اینگونه تلخ شده ای این حضور بوی ماندن نمی دهد... باشد نمان... که اگر بمانی تلخی ات خاطراتمان را لگد مال می کند.... ریژنه. ۱۵/۷/۹۰ . سقز
به جرم کدامین لبخند پرده را به آغوش من هدیه دادند بی هیچ جنایتی میله ها قبول اما مگر می شود باران را ندید و به حجم آفتاب گره خورد؟؟؟ شیدا علیپور/ریژنه/ ۳۰/۱/۱۳۸۹ / سال نو بر همه تون مبارک ... بهارتون لبریز از عشق و هر روزتون بهار/
دوست های عزیز و همیشگی خوب خودم سلام : امیدوارم ایام به کام تک تک تون باشه مثل سالهای سابق دوباره توی بانه جشنواره داریم و امیدوارم مثل همیشه با استقبال نویسندگان جوان و پیشکسوتان خوب این عرصه روبرو بشه . شما هم حتما شرکت کنید . فراخوان جدید دهمین جشنواره سراسری داستان بانه امیدوارم موفق باشید. و برای داستان نویسان جوان و به ویژه کورد خودمون که کمی عقب نشستن آرزوی سر افرازی می کنم .
کوله پشتی من سرریز از نگاههای توست
و هر برگ از خاطرات دفترم به بوی تو مزین است ... و در یاد واره ی دست هایت سبدی از گل می چینم عاشقم به هوایت ! به قدم هایت در خیابان پشت پنجره شبگرد من ! تو می آیی تا تاریکی را از ین جاده ها پاک کنی مرا ببخش از یاد برده بودمت هر وقت صدای پاهایت می پیچد یک پرنده ی آبی به اتاقم میهمان می شود و من روبروی این آیینه به چشم هایت لبخند می زنم ... ریژنه.۲۸/۱۲/۱۳۹۰ پیرانشهر /پرنده ی آبی به گفته ی موریس مترلینگ نماد خوشبختی واقعی انسانهاست که انسان هرگز بهش دست پیدا نمی کنه ... شایدم حق با این فیلسوف بزرگ باشه اما همیشه خوشبختی دور از ما نیست گاهی چنان نزدیک است که ... بستگی به خودمون و دیدگاهمون داره . امیدوارم شما پرنده ی آبی تون رو ببینید/
شعر محصول بیتابی آدم است در لحظاتی که شعور نبوت بر او پرتو انداخته است مهدی اخوان ثالث
ما سه نفر بودیم دستهامان بی سایه سایه هاملن بر دیوار وچشمهامان رو به رد پای پرندگانی که در اوقات رویاها رفته بودند بعد هم اندکی باران آمد ما دلمان برای خواندن یک ترانه ی معمولی تنگ شده بود اما صدای شکستن چیزی شبیه صدای آدمی آمد سالها بعدُ از مادران مویه نشین شنیدیم هیچ بهاری آن همه رگباربابهنگام نباریده بودُ می گویند سال ... سال کبوتر بود. ما دو نفر بودیم یادهامان در خانه خوابهامان از دریا و لب هامان تشنه بعد هم اندکی باران آمد ما دلمان برای دیدن یک رخسار آشنا تنگ شده بود اما صدای شکستن چیزی شبیه صدای آدمی آمد. سالها بعد ُ از مادران مویه نشین شنیدیم هیچ بهاری آن همه رگبار نابهنگام نباریده بودُ می گویند سال .... سال چاقو بود. ما یک نفر بودیم . بعد هم اندکی باران آمد ... /سید علی صالحی / / ۸ مارس روز زن بر همه تون مبارک. ببخشید من به شدت سرگرم درس خوندن بودم و اصلا یادم نبودامروز یکی از بچه ها یادم آورد.به هر حال فرقی نمی کنه ... امیدوارم زن به انسانیت برسه و بتونه انسان زندگی کنه نه یه کالا یا یه عروسک و یا برده .../
|
About![]()
هرانسانی می تواند شاعر باشد.وقتی وجودش سر شار از احساس باشد و او نتواند هیچ کدامش را به زبان بیاورد. Archivesاردیبهشت 1391فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 آبان 1388 مهر 1388 خرداد 1388 Links
كتابخانه 1 | |||||||||